http://www.blogfa.com/photo/d/dadash-mohammad.jpg

حاج آقا ماندگاری توی یکی از منبرهاش به نقل از استاد دانشگاهی فرمود:یه ستاد دانشگاه میگفت خوابیده بودم خواب شهید همت رو دیدم با موتور اومد به من گفت بپر بالا نشستم پشت موتورش همین طور که داشت تو خیابونای تهران میرفت چشمم به کوچه ها و خیابونا می افتاد انگار داشت بهم آدرس میداد خلاصه از کوچه ها و خیابونا که رد شدیم در یه خونه رسیدیم از خواب پریدم لباسم رو پوشیدم و دنبال اون آدرسی که توی خواب یادم مونده بود رفتم جلو در همون خونه رسیدم نیمه شب بود هر چی در زدم کسی در رو وا نکرد ناچار از بالای در رفتم تو دیدم یکی از دانشجوهای خودم خودکشی کرده پیکرش نیمه جونه زتگ زدم اورژانس خلاصه جوان نجات پیدا کرد بعد از چند وقت دانشجو بهم گفت موقع خودکشی که آخر خط بودم عکس شهید همت رو نگاه کردم بهش گفتم حالا اگه مردی کمک کن . . .

کجایند مردان بی ادعا


موضوعات مرتبط: بدون دسته

تاريخ : یکشنبه سی ام شهریور 1393 | 17:34 | نویسنده : سرباز ولایت | 21 فدایی

 

 

اينكه: «دل بايد پاك باشد»، بهانه اي براي گريز جاهلانه از مصونيت است

و آويختن به شاخه «لاقيدي»،

وگرنه از دل پاك هم نبايد جز نگاه و رفتار پاك برخيزد


 


موضوعات مرتبط: بدون دسته

تاريخ : شنبه بیست و نهم شهریور 1393 | 11:33 | نویسنده : سرباز ولایت | 18 فدایی

بهــ نام خــدآی قـــــلبهآی مهربان

 

و آنــگآه که چادرم را سَــــر می کنـم و دُنـــیا مَحــوِ دیدنم می شود!

و آنــگآه که از حسرت و غَــــم دنیا بُــغض می کنم!

و آنـــگآه که هیچکس مرا درک نمی کنَــد!

درک نمی کنـــد،،، احساسَــم را، وجودَم را، صداقَتـــم را، چادرَم را!

و آنـــگآه که تیکه های پسَـــــران را می شنَــــوم!

و آنــــگآه که می خواهَـــــم تنها دَر جایی بنشینم و گریه کُـــــنم!

و آنـــگآه که خَســــــته می شوم از این آدمانِ شــــــهر!

و آنـــگآه که می خواهَــم داد بزَنـــــــم ....

داد بزنم و بگویم: خسته اَم ... خسته اَم

و در همه ی این هـــــآ خُـــــدا را که یاد می کنم آرام می شَومـــ!

 و چـــــه زیباست این آرامــــــــــــــــــــش ....

 


موضوعات مرتبط: بدون دسته

تاريخ : شنبه بیست و نهم شهریور 1393 | 11:23 | نویسنده : سرباز ولایت | 3 فدایی

روزی دو نفر، یکى شيعه و دیگرى سنى، در خانه اى با هم زندگی مى کردند.
یک روز برادر سنى به سفر رفت و در راه بود که برادر شيعه زنگ زد به او و گفت: "سریع برگرد خونه که کار بسیار بسیار واجبى دارم".
سنى گفت: "الان تو راهم نمى شه".
شيعه اصرار کرد و سنى باز قبول نمی کرد.
آخر آنقدر اصرار کرد که سنى قبول کرد که برگردد.
وقتی برگشت گفت: "کار مهمت چى بود؟"

شيعه گفت: "هيچى؛ فقط خواستم بگم دوستت دارم، و تو دوست منى. همین".
سنى عصبانی شد و گفت: "فلان فلان شده مگه مرض دارى این همه راه منو کشوندى که همینو بگى؟ مگه آزار دارى؟"
شيعه گفت: "این همون حرفیست که شما در مورد پیغمبر می زنيد. می گویيد پیامبر(ص) این همه مردمو معطل کرده، وقتی به غدیر خم می رسه دستور توقف می ده، می گه اونایی که جلو افتادن بگين برگردند و صبر می کنیم اونایی که نرسیدن برسن. می گن آنقدر هوا گرم بوده که مردم زير شکم شتر پناه می بردند و عبا روی سرشون می انداختند. تعدادشون ۱۲۰هزار نفر بوده. آن وقت پیغمبر این همه آدم رو معطل کنه بگه على فقط دوست منه؟!!!
دوستداران حقیقت نشر بدهند.


موضوعات مرتبط: بدون دسته

تاريخ : سه شنبه بیست و پنجم شهریور 1393 | 17:33 | نویسنده : سرباز ولایت | 10 فدایی
رهبرم!دعا میکنم دیگر به هیچ بهانه درشت و ریزی حتی از کنار بیمارستان هم رد نشوید آقا جان چون این چند روز دل خیلی ها به کما رفت و در سی سی یو بستری شد
آقا جان خداروشکر که حالتان خوب است و الهی لال شود مجری شبکه بی بی سی که بعد از عمل وضعیت شما را وخیم گزارش کرد و به خود جرات داد نام مقدس شما را بر زبان نحسش جاری کند و بگوید آقای خامنه ای به کما رفت آقا جان الهی لال شود که دل هزاران عاشق را شیدا تر کرد خوشحالم آقا جان همچون کودکی که دوباره پدرش را خندان میبیند اماما در این چند روز چه ها که بر ما گذشت بماند چه نذر ها که کردیم بماند چه اشک  ها که ریختیم بماند ولی آقاجان همین که الان شما را دوباره ایستاده میبینیم دلمان را گرمتر میکند سایه تان همیشه مستدام سرباز کوچک شما یاعلی


موضوعات مرتبط: بدون دسته

تاريخ : دوشنبه بیست و چهارم شهریور 1393 | 17:48 | نویسنده : سرباز ولایت | 2 فدایی

 

 

 

آقازاده ها تشریف میبرن بیمارستان خصوصی ولی رهبر ایران وقلب شیعیان جهان دربیمارستان عمومی دولتی کنار همه مردم روی تخت میخوابه و اصرار داره صبح زود عمل بشه تا برای دیگران مزاحمتی نداشته باشه . .

اونم بیخبر عاشقان . .

یه دفعه کسی دلش غمگین نشه . .

یه دفه کسی دل نگرون پا نشه بره بیمارستان . .

آقاجان!

ما را از هزار فتنه یکتنه نجات دادی . .

یک خطاب به مولایمان و صاحبمان حضرت بقیه الله عج گفتی . .

گفتی جان ناقابلی دارم . .

گفتی جسم ناقصی دارم . .

گفتی اندک آبرویی هم دارم که خود به من دادی . .

گفتی همه اینها را من کف دستم گرفتم و در راه این انقلاب و اسلام فدا خواهم کرد . .

گفتی اینها هم نثار شما . .

حالا ما از مولایمان صاحب عصر و الزمان عج تقاضا داریم :((آقای ما  . . مولای ما . . دعا کن برای نائب خودت و امام ما ))

 

 

 

 


موضوعات مرتبط: بدون دسته

تاريخ : سه شنبه هجدهم شهریور 1393 | 20:20 | نویسنده : سرباز ولایت | 16 فدایی
.: Weblog Themes By KHBT :.